نامه ای برای تو

http://french.khamenei.ir//index.php?option=com_content&task=view&id=1944

http://german.khamenei.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=1077

http://english.khamenei.ir//index.php?option=com_content&task=view&id=2001

http://arabic.khamenei.ir//index.php?option=com_content&task=view&id=1829

http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=28731

 

لینک نامه رهبر  عزیز به جوانان اروپایی و آمریکایی

اینقدر برام مهم بود که براش پست بزنم.

پ.ن: دوستی که خصوصی و بدون اسم نظر میذاری,بیخود به کارهای مجازی دیگران علاقه مند نشو, شخصیت مجازی و حقیقی با هم فرق دارند حداقل در مورد من اینطوره.

اگر خیلی بیکاری, وقتت رو با کارهای مفید دیگه پر کن, اگرهم بیش اندازه داری به فعالیت های مجازی من علاقه مند شدی توصیه میکنم بیخیال شو,ممکنه از چیزای واقعی که تو زندگیت داری غافل بشی,

 

 

 

 

پایان فصل اول

بسم الله

.

تعطیل شد!

.

روز جایزه ها...

 

امام باقر(ع)می فرماید:رسولخدا(ص)فرمود:هر گاه روز اول ماه شوال(عید فطر)فرا می رسد،یک منادی از سوی خداوند ندا در می دهد:

«ایها المؤمنون!اغدوا الی جوائزکم »!

بشتابید به سوی جایزه هایتان.

آنگاه امام باقر(ع)رو به جابر کرده،فرمود:ای جابر!جوایز خدا،مثل جایزه های این پادشاهان نیست!... امروز،روز جایزه هاست!*


*وسائل،ج 5 ص 140،من لا یحضر،ج 1 ص 511.


پ.ن: ... واهل التقوی و المغفرة...


*به سبک نوت نویسی پلاس.

 

رمضان، مهمانی خدا

 

 

نوشتم و پاک شد.

کاش دفتر عملم هم همینطور میشد، پاک....

 

پ.ن۱: غفلت انگار اثر همه چیزهای دنیایی است اگر حواست نباشد...

پ.ن۲: کاش آماده بودم برای این مهمانی.بهانه ی نوشتن این پست.

 

....

خودم دیدم ز خیمه دلبرم رفت

یگانه سایه ی روی سرم رفت

فرات و اشک خیمه موج می زد

لب تشنه حسینم از حرم رفت

....

(حاج محمود کریمی - هیئت رایت العباس(ع)  ۱۳۹۱- دشتی)

 

پ .ن : بغضی داشتم که نه میرفت و نه .... حتا مشهد هم ....

حسرت امسال

 

بسم الله الرحمن الرحیم

----------------------------------------------------

مهلت ثبت نام به پایان رسیده است.

-----------------------------------------------------

********اطلاعیه ********

  • 1. کلیه پذیرفته‌شدگانی که ثبت نام قطعی نموده اند. می‌بایستی در گردهمایی معتکفین که در روزشنبه 13/3/1391 رأس ساعت ۱۸ در محل رواق شیخ حر عاملی )واقع در بست شیخ حر عاملی - مقابل مهمان سرای حضرت) به منظور توجیه نحوه برگزاری مراسم برگزار می‌شود، شرکت نمایند (عدم حضور به منزله انصراف از شرکت در مراسم اعتکاف تلقی خواهد شد).
  • 2. جهت دریافت کارت ورود و اعزام به مراسم، لطفاً از ساعت ۲۰ الی ۲۳ روز یکشنبه مورخ 14/3/1391 با همراه داشتن مدرک شناسایی عکس دار معتبر )کارت ملی برای هم وطنان عزیز و گذرنامه یا کارت اقامت برای غیر ایرانیان گرامی) به پایگاه انتخابی خود مراجعه نموده و از مراجعه مستقیم به محل برگزاری مراسم اکیداً خودداری فرمایید.
  • 3. کسانی که مشخصات ثبت‌نامی آن‌ها به هر دلیل با مشخصات مندرج در مدرک شناسایی مغایرت داشته باشد و یا مدرک شناسایی عکس دار معتبر همراه نداشته باشند، اجازه شرکت در مراسم را نخواهند داشت.
  • 4. بدیهی است تأخیر یا عدم حضور در پایگاه، به منزله انصراف تلقی خواهد شد.
  • 5. کسانی که ثبت نام قطعی نموده‌اند، چنانچه به هر دلیل در مراسم شرکت ننمایند یا مبادرت به اعزام جایگزین نمایند تا سه سال از ثبت‌نام محروم خواهند شد.
  • 6. همراه داشتن وسایل بهداشتی شخصی (حوله، مسواک، روانداز و ...) برای شرکت در مراسم ضروری است.
  • 7. با توجه به اینکه معتکفین گرامی در ایام اعتکاف میهمان آستان قدس رضوی می‌باشند لذا توصیه می‌شود از همراه آوردن هر گونه مواد غذایی و فاسد شدنی، تنقلات، شیرینی‌جات، نوشیدنی‌ها، شکلات و همچنین سایر لوازم اضافی، حجیم و همچنین اشیای قیمتی، اکیداً خودداری نمایند.
  • 8. کلیه خدمات کاملاً رایگان بوده و هیچ‌گونه وجهی در هیچ یک از مراحل دریافت نخواهد شد.
  • 9. به منظور حفظ شئونات و آرامش معنوی معتکفین گرامی از ورود تلفن همراه ممانعت به عمل خواهد آمد.
  • 10. جهت کسب اطّلاعات بیشتر و یا ارایه ی نظرها، پیشنهادها و انتقادهای خود می‌توانید با شماره تلفن‌های (0511)2002060 و (0511)2002874، صندوق صوتی (0511)2002728و یا پست الکترونیک info@etekaf.ir تماس بگیرید.

التماس دعا

ستاد اجرایی اعتکاف مسجد جامع گوهرشاد- مشهد مقدس

 

 

پ.ن ۱: با توجه به اینکه معتکفین گرامی در ایام اعتکاف میهمان آستان قدس رضوی می‌باشند ......

پ.ن ۲: تا مشهد میام، این همه راه، ولی برای اعتکاف باید برگردم تهران. دلگیرتر از این هم میشه؟؟  


رو دلم مونده هنوز،

مریض بودم خیلی،

شب جمعه بود، صبحش تازه از نجف راه افتاده بودیم، ظهرش هم سامرا بودیم.... از همه جا غریب تر...

ما بودیم و شب جمعه و حال خراب و  دعای کمیل و شهادت امام حسن عسگری و هتل بغداد!!!!


قسمته دیگه.


از اول قرارمون یه روز دیگه بود، بعد شام دعوتم کردند، گفتم شب نمیمونم کار دارم باید برم. شد ناهار، بعد دوباره به خاطر روزه اول رجب شد شام، بعد معلوم شد هم مهمون هم میزبان روزه نگرفتن چون خواب موندن!

بعد ولی مهمونی شام برگزار شد، بعد حاج منصور کربلا بود، بعد گشتند! تا یه جارو پیدا کنند که بریم بعد آخرش گفتیم زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی رو میریم، بعد رفتیم، بعد دعا کمیل بود ما هم موندیم از خدا خواسته....


قسمته دیگه.


پ.ن 1: شب جمعه و حرم سیدالکریم و لیلة الرغائب و دعای کمیل سازور و شهادت امام هادی و.....

پ.ن 2:نمی خواستم تا آخر رجب چیزی بنویسم ولی خب....


برای رجب، برای خودم....


در رجب بروید خودتان را ورق بزنید.(علامه حسن زاده)





پ.ن : میرویم خودمان را بخوانیم، شاید ورق ورق...

انگارهای من...

 

انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
...

...انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
.....

+قیصر امین پور-آذرماه ۶۹


نمیتونم بنویسم، اگه بنویسم بد میشه، از همیشه ی نوشته هام بدتر؛

بدجور احساس نیاز میکنم به نوشتن، ولی مگه همه چی رو می شه نوشت؟


+ بغض هارو هم ...

+ السلام علیک یا علی بن موسی الرضا....


درس ِ از بر شده


عجله کار شیطونه.

این بار دیگه عجله نمیکنم، به من چه که زودتر از بقیه می فهمم، باید بذارم بقیه هم به همین جا برسند، اینطوری برای همه بهتره!

اینطوری دیگه هیچ کس نمی تونه بگه که تقصیر خودت بود که عجله کردی،

عجله کار شیطونه، کاملا به این مطمئنم!

همه چیز دست خداست،

چرا بخوام سرعت اتفاقاتو من تعیین کنم،

اصلا چرا باید سرعت زندگی  عوض بشه،

به من چه ربطی داره،

من که شاید  لحظه دیگه نباشم چه تصرفی در سرعت اتفاقات می تونم بکنم؟ هیچی!



پ.ن: من با حوصله ام خدا!


مادر خورشید، سلام علیک...


سلام بر تو اى دختر بهترین پیغمبران و رسولان و فرشتگان خدا

سلام بر تو اى دختر بهترین خلق

سلام بر تو اى همسر ولى خدا و بهترین تمام خلق بعد از رسول خدا

سلام بر تو اى مادر حسن و حسین دو سید جوانان اهل بهشت....

سلام ...

(از زیارت حضرت فاطمه سلام الله علیه)



پ.ن 1: اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها...

پ.ن 2: منتظر جواب سلام شما می مانیم.


معرفی کتاب 2


"....از آقا تختی تا قیدار، هیچ کدام از بطن عالم واقع زاده نشده اند و نخواهند شد!....."



پ.ن : همان اول ِ اول آب پاکی را روی دستمان میریزد، نه بوده اند نه خواهند بود.... واین بدترین بخش ماجراست...


+دوست ندارم دیگر به پست هایم برچسب بزنم.


معرفی کتاب 1

 

بعضی از کتاب ها را یک بار هم نباید خواند،
بعضی از کتاب ها ارزش یک بار خواندن را دارند،
بعضی از کتاب ها را وقتی یک بار خواندی سر تکان میدهی،
بعضی از کتاب ها را ولی یک بار که خواندی می خواهی دوباره هم بخوانی،
و دوباره
و دوباره؛

بعضی از کتاب ها را باید خرید،

با بعضی از کتاب ها باید دوست بود،

با بعضی از کتاب ها باید زندگی کرد....

 

پ.ن ۱: کتاب هایی که دوست دارم داشته باشم، کتاب هایی اند که خواندمشان، با هم دوست بوده ایم و یادآور روزهایی اندکه در دوستی شان غرق می شدم، چه روزهای خوبی، چه دوست های خوبی!

پ.ن ۲: فصل سفید منِ او ....


 

یک ِ سرنوشت ساز!


اگه من الان تیم ملی بودم، می گفتن" کسب این نتیجه اصلا از ارزش های طوعه مهری کم نمیکنه"! (ارزش شخص من شاید کم نشده باشه ولی من ناراحتم، من به خاطر ظاهرم، پوششم و عقیده ام می خواستم بهترین باشم فقط به خاطر این ناراحتم)


دردناک ترین قسمتش-برای شخص خودم و از نظر فردی- 9 ترمه شدن ویک ترم بیشتر موندن توی این دانشکده اس، اه... لعنت بر شیطون!


پ.ن 1: یک 8 مقدس که می خواد راه منو عوض کنه ولی نمیدونه که فقط یک "تک رقمی" سرنوشت ساز برای من هست و اون "خود ِ خودم" هستم!

پ.ن 2: حضورم توی دانشکده کم رنگ شده بود از قبل، باید شفاف بشم، اگه نمی شه سفید ِ کم رنگ ِ کم رنگ...


+بعدا یک پست می نویسم در مورد توانایی های فردی، الان نه!


سفیدِ کم رنگِ کم رنگ


.

...

..

.


پ.ن : دوست دارم که سفید باشم، سفید پر رنگ؛ هر چقدر که تلاش کنم اما آخرِ نهایتش یک چیزی میشم توی مایه های سفیدِ کم رنگِ کم رنگ.

+فکر کنم این هم از اثرات یادآوری منِ او باشه!

صرفا جهت اطلاع بعضی دوستان: پست متن هم دارد و قطعا میشه خوندش!

جبهه مختلط 2


آقا پس از شرکت در مرحله دوم انتخابات مجلس نهم:
توصيه من به مردم اين است كه مرحله دوم را مانند مرحله اول جدی بگيرند



پ.ن: رای من باز هم: جبهه مختلط!


"من" مجبور شدم یا این قصه ی نامکرر...

 

به علتی مجبور شدم نزدیک یک ساعت جایی باشم و از اونجا -که اتفاقا تنها چیزی که داشت اینترنت بود!- بیرون نرم.

از این توفیق اجباری استفاده کردم و آرشیو یک وبلاگ رو خوندم!!!یه جایی که من و اون وبلاگه لینکاش هستیم. جایی که به نظر نویسنده فقط "یک مخاطب" داشت ولی منم خوندم، همه ی وبلاگ رو تا جایی که بود خوندم. بیشتر از یک سال بود که ظاهرا چیزی توش ننوشته بودن و.....

این همه رو گفتم که بگم یاد اینجا (انکراتیک) افتادم که اسفند در وبلاگشو بست، بعد از ۱۰ سال نوشتن!انکراتیک هم البته یکی از علت هایی که ۴ ساله می خونمش، آهنگ گیرایی که داره!!!!! روی گوشی خدابیامرزم داشتمش.

 

 

پ.ن۱: از هر زبان که می شنوی نامکرر است....

پ.ن۲: اولش مجبور شدم ولی در ادامه اش نه!

در ضمن؛ من پلاس می خوام.پلاسم باز نمیشه  ):

 

 

یک روز "من" در دانشکده


دیدی بعضی وقتا آدم یه کاری می کنه که مطمئنه حالش گرفته می شه ولی بازم انجامش میده؟

الان من همون طوری ام متاسفانه.

بگو آخه آدم حسابی، تو کی با سرویس می رفتی و میومدی که امروز منتظر سرویس شدی که بخواهی بعدش طبق معمول با بی مسئولیتی حضرات در معاونت دانشجویی مواجه بشی و حرص بخوری و عصبانی بشی و...؟

جالب اینجاست که با این همه ادعا، هیچ چیزی هم بهش مربوط نیست و هیچ چیزی رو هم لازم نمیدونه که انجام بده.



پ.ن 1: جمله ی تاریخی امروز من(!!!!): " معاونت دانشجویی که توانایی آفیش کردن یه آژانس نداشته باشه باید درشو گل گرفت.

      جمله ی تاریخی آقای عرب عامری(مدیریت رفاهی دانشکده): بیایید من خودم درستش میکنم!!!!!!!!

پ.ن 2: مدت ها بود این قدر حرص نخورده بودم، خسته شدم!




زیادی نوشت

 

من، الان، زیرزمین وایرلس دار، در حال گوش دادن این آهنگ

+آهنگی که خیلی اتفاقی پیدا کردم، خیلی اتفاقی.

 

 

پ.ن : ممنون که هستی خدا،خیلی زیاد.

 

خنده دار نیست؟

 

این که با کسی که بی قرار نیست

صبح و شب

گفتگو کنی که انتظار چیست

                               خنده دار نیست؟

...

خنده دار نیست؟

این که با کسی که در دلش قرار نیست

صبح و شب

              گفتگو کنی که انتظار چیست؟*

 

 

پ.ن : روی سیاه.

*حسن بیاتانی

 

روزانه ها 3

 

السلام علیک یا امین الله...

 

فکر می کنم که دارم زیاد حرف می زنم اینجا،

که زیاد می نویسم ـ در واقع ـ،

من اینقدر حرف برای گفتن ندارم.

 

پ.ن : سلام اول پست به صاحب عزای امروز بود که باید می گفتم...

...

 

نفسي على زفراتها محبوسة

يا ليتها خرجت مع الزفرات

لا خير بعدكِ في الحياة، وإنّما

أبكي مخافة أن تطول حياتي...*

 

جانم در اين ناله ها زنداني تنم شده است

كاش جانم با این ناله ها از تنم خارج ميشد

كه زندگي پس از تو ديگر هيچ خيري ندارد

و من از ترس اين كه عمرم طولانی شود٬ مي گريم....

*شعر حضرت علی(علیه السلام) در فراق حضرت زهرا(سلام الله علیه)

 

چه رویاهایی می آیند...

 

"این روزها" به یاد "آن روزها" هستم...

این روزها یعنی اردیبهشت نود و یک، بهار نود و یک؛ آن روزها یعنی اردیبهشت ها و بهارهایی غیر از امسال که خود به خود در ذهنم جاری اند.

این روزها که سردرد می گیرم به یاد سردردهای روزهای قبل از کنکور میفتم؛

این روزها که ساعت بدنم به خاطر فصل به هم خورده و خوابم نمی برد یاد آن شب ها میفتم که زود صبح میشد و گنجشک های درخت گردو که صدایشان آن موقع مثل مته در مغزم فرو میرفت؛

این روزها که تصمیم گرفته ام تابستان نروم مشهد یاد آن روزها می افتم که تصمیم گرفته بودم بروم مشهد؛

این روزها که کلاس نمی روم یاد آن روزها می افتم که خانه بودم و کلاس نداشتم ولی حال هم نداشتم؛

این روزها که میگذرد یاد آن روزها می افتم و حرف بابا" که یه روز هرکدومتون یه طرفی میرید و آرزوتونه همو ببینید ولی..." حالا من تهرانم، ابراهیم پاریس، ناچی شهرکرد، عبدالرحمن اهواز، حبیب هم تهران البته ولی دور، و مامان و بابا و محمدجواد،

این روزها عجیب یاد خانه ام، شاید به خاطر هوای سعادت آباد است که هوایی خانه ام می کند؛ یاد آن حیاط فسقلی، آن حیاط دیگر که روبروی پارک بود، آن حیاط بزرگ با درخت های گردو که از برف و بارونش عکس دارم و خاطره ی دوچرخه سواری با دوچرخه ی محمدجواد دور باغچه های بزرگش ، .....

این روزها زیاد سردرد دارم مثل همان روزها؛زیاد فکر میکنم مثل همان روزها، مثل همیشه،

 

پ.ن ۱: "... این روزها که میگذرد

           هر روز احساس می کنم

          که کسی در باد فریاد می زند..."

پ.ن ۲: از این آدمایی نیستم که خیلی به نظرم اردیبهشت مهم باشه، ولی انگار بعد ار کرختی عید فقط اردیبهشته که همه رو سرحال میاره، اسمش مهم نیست البته میتونه آذر باشه یا بهمن، رسمش مهمه، رسم مبهم اردیبهشتی....

شاید دوستانه

 

که چقدر دنیا کوچک است؛

که چه راحت کسی را می شود پیدا کرد؛

که چقدر خوب است این پلاس و وبلا گ و .... که دلگیری کسی در آن ها کم شود؛

که باید به تنهایی خودت پناه ببری وقتی ...؛

که چقدر این جاها که بدون مرز شده اند وآمده اند توی زندگی ما و جریان پیدا کرده اند در روزها و شب ها و حرفهای ما و جریان پیدا کرده اند در همه چیز ما؛

و این ما کسانی هستند که دنبال چیزی میگردند؛

شاید دنبال یک گوش که سکوتشان را همراهی کند؛

که ...

...

...

خسته شدم خب از این همه مجازی بازی بی فایده، همه هم که افسرده تر از من....

 

پ.ن ۱: شاید کسی باشد که به یک "کلمه" دلخوش باشد، حتا مجازی...

پ.ن ۲ : این را نوشتم برای م.ع که شاید هیچ وقت نفهمم که کجاست یا کی.

+ بهتر از این ها را در حرف هایی برای نوشتن ، نوشته اند!

 

روزانه ها 2

 

"السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلوة کثیرة تامة زاکیة متواصلة متواترة مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیائک"

 

روز سوم

متن پیامک ... :

 در حرم امام رئوف دلمان در هوای شماست.

 

پ.ن ۱: به جای سه نقطه بذارید بابا.

پ.ن ۲: باز هم نیت می کنیم .... که بیشتر حواسمان باشد.

 

روزانه ها 1

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

 روز اول

تصمیم گرفتم که از همین امروز بروم، و رفتم از راه دور و جواب داد .... و تازه شب فهمیدم که دلیل خوب گذشتن امروز چه بوده است.

نیت کرده بودم، چقدر خوب بود که همیشه همین طور زندگی می کردم. بخشی از شادی اش را از بین بردم، اما بخش زیادش و شاید مهم ترش ماند، شاید من قبول شده ام.

پ.ن روز اول: "زیاد" همیشه خوب نیست مخصوصا اگر حرف باشد!

 

تصمیم کبری 2

 

این دومین تصمیم کبرایی ست که میگیرم در این ۱ ماهه؛

    نه مشهد میروم، نه آبعلی!

 

 

پ.ن۱: کار جامانده زیاد دارم، اگر بروم خودم هم جا می مانم!

پ.ن۲: مشهد ۳۵ روز بوده، تابستان و ماه رمضان و مشهد و ....،

         شاید هم مرا نخواسته باشند....

 

حقیقتی به سادگی مرگ!

 

پدربزگم فوت کرد.

به همین راحتی، مثل خیلی های دیگر،

حتی مثل خیلی های دیگر هم نه، خیلی متفاوت تر، سنش کم نبود اما...

شاید همان موقع که من دلم شور میزد توی خیابان بی دلیل، همان موقع که داشتم با محدثه از خیابان رد میشدیم و در مورد استقلال شخصیت حرف می زدیم، یا آن موقع که داشتیم ذرت مکزیکی می خوردیم شاید هم نه.... بعدترش، وقتی که توی ایستگاه اتوبوس منتظر سرویس بودم که گوشی جامانده ام را بگیرم .....

 

پ.ن۱ : نه خیلی با احساسم نه خیلی وابسته، اما در مواجهه با مرگ کم میارم! فکر کنم زورش خیلی زیاده ولی بیشتر وقتها ازش غافلیم، نمیدونم.

پ.ن۲ : لال از دنیا نری، صلوات بفرست.

 

دوست من،خدا

 

نه دستم به نوشتن می رفت نه دلم،

با یک دوست حرف زدم

حرف های بزرگونه!

خیلی خوب بود

وقتی می رفت ساعت ۱.۵ بود....

 

حالا هم دستم به نوشتن رفته هم دلم....

 

 

پ.ن۱ : دوست خوب نعمت بزرگیه که دوستان خوب من شاید ازش محروم باشند!

پ.ن۲ : نتیجه گیری از حرفای بزرگونه " من دچار تضاد شخصیتی شدم..." (به نقل از خودم!)

پ.ن۳ : من انجامش دادم، موفق شدم. خدا دوست منه همیشه...